Posts filed under ‘من و حاجی’

تغییر وبلاگ

درود دوستان عزیز
به دلیل عنایات ویژه دوستان در ستاد فیلترینگ جمهوری اسلامی وبلاگ من فیلتر شد که می توانید به وبلاگ جدید من بیاید.

Advertisements

سپتامبر 22, 2009 at 10:28 ب.ظ. بیان دیدگاه

احمدک

معلم چو آمد بنا گه کلاس
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته کودکان
به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانک ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
(بیشتر…)

مارس 24, 2009 at 2:18 ب.ظ. ۱ دیدگاه

محکمه الهی؛حاجی برو جهنم

خلیل جوادی شاعر طنز پرداز کشورمان در شعری جالب با بر پا کردن قیامتی سوری تصویر جالبی از آدمها را بوجود آورده است. با زبان نیش دار طنز حاجی های دو روی حق به جانب زمانه ما را به جهنم فرستاده است.خواندن این شعر خالی از لطف نیست.

من فایل صوتی آن را با صدای خود شاعر شنیده بودم و قصد داشتم آن را در وبلاگم بگذارم که با جستجو در اینترنت دیدم که یک دوست خوب دیگر قبلا این کار را کرده است.ولی به دلیل زیبا بودن آن تصمیم گرفتم که قسمتی از شعر را قرار دهم و هر که دوست داشت به وبلاگ این دوست خوب مراجعه کند ودنباله اش را بخواند و از فیض آن بهر مند گردد.

یه شب که من حسابی خسته بودمقیامت

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه، مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

ادامه این شعر را اینجا بخوانید.

حال که توفیق این نشد این شعر را بصورت کامل برای شما بگذارم دیدم بعد نیست این شعر خسرو گلسرخی را که یک جورایی ارتباط مفهومی با هم دارند برای شما بیاورم.

آینده

معلم پایه تخته داد می زد صورتش از خون گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گچ پنهان بود

ولی آخر کلاسیها «لواشک» بین هم تقسیم می کردند

آن یکی در گوشه دیگر «جوانان» را ورق میزد

دلم می سوخت به حال او که بیخود های و هوی می کرد و تساویهای جبری را نشان می داد

در این موقع بانگ برآورد که یک با یک برابر است.

اینجا از جمع شاگردان یکی برخاست (یک نفر) باید بپاخیزد

به آوای گرم چنین سر داد.اسفناک و فاحش محض است

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود؟آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مُرحشی بود و سئوالی سخت!

معلم گفت : آری؛ او با پوزخنده ای گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد

اگر یک فرد انسان با یک برابر بود پس چه کسی نان و مال مفت خوران را فراهم می کرد؟

یا چه کسی دیوار چینی بنا می کرد؟اگر یک فرد انسان واحد یک بود؟پس چه کسی؟

پشتش به زیر بار غم خم می شد؟

یا چه کسی آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسد

که یک با یک برابر نیست.

تساوی

ژوئن 4, 2008 at 2:33 ب.ظ. ۱ دیدگاه


خوراک (مطالب من را با فید خوان دنبال کنید)

تماس با من:omidanehh@yahoo.com ‎‎ ‎

تازگی ها من چی گفتم

آمار وبلاگ

  • 74,545 نفر

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

گیر افتادن

page counter

برای شادی روح پدرم لطفا فاتحه بخوانید.

‎‎‎ باورم نيست پدر رفتي و خاموش شدي/ ترك ما كردي و با خاك هم آغوش شدي/ خانه را نوري اگر بود ز رخسار تو بود / اي چراغ دل ما از چه تو خاموش شدي

امید در فلیکر

Clicky Web Analytics

Clicky

free counters

RSS شبکه اجتماعی ایرانیان dailyfa club

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.