احتمالا دارم کارگردان می شوم!
دسامبر 5, 2008
در یک بعد از ظهر پاییزی که از فرط بی حوصلگی تصمیم گرفتم کمی در خیابان های نه چندان یا بهتر بگویم اصلا نچسب شهرمان سیر و سلوک کنم پارچه سبز فسفری رنگی که به دیواری آویزان بود توجه مرا جلب کرد.”هنرجو فیلم سازی می پذیریم،تاریخ آزمون…،انجمن سینمای جوان”.از آنجایی که من و مقوله هنر مثل حکایت رئیس جمهور و مقوله کشورداری،سیاست و اقتصاد است ولی تصمیم گرفتم ثبت نام کنم.روز امتحان فرارسید.سوالات کنکور هنر!از آنجایی که آن نیمکره ای از مغزم که مسئول پردازش هنر و موسیقی و از این قبیل چیزهاست بیست و اندی سال است که در تعلیق مانده است ناگهان با یک حرکت انقلابی احمدی نژادی،تعلیق را از تاسیسات هنری را برداشتم با این که خیلی سخت بود شروع کردم به سوزاندن فسفر و جواب دادن به سوالات.حدود صد نفری بودیم که در نهایت بیست نفر پذیرفته شدند که با کمال تعجب منم پذیرفته شده بودم!
سه روز در هفته بعد از ظهر باید برم کلاس،ساعت کلاس خوب است چون این روزها دارم برای کارشناسی ارشد هم می خوانم لطمه ای به خواندنم نمی زند!بعد از یک هفته غیبت سر اولین کلاسی که حاضر شدم ،کلاس گزارش و نگارش بود.استاد این درس مثل پیشنهادهای غافلگیرانه هیئت دولت گفت در 10سطر ساعت کلاس را توصیف کنید و سپس بخوانید غافلگیر شدیم،توصیف کردیم و خواندیم که از این میان توصیف دو هم کلاسی به دلم نشست.قسمت هایی از آن ها را می آورم.توصیف خودم هم نمی گویم تا محسن مخملباف،حاتمی کیا و جمیز کامرون فعلا راحت بخوابند!
خانم.پ :”ببین یک ساعت بود که مستطیل شکل بود…توی صفحه نقره ای رنگ یکی از عقربه ها رو خلی دوست داشتم عقربه کوچیکه رو میگم آخه منو بچگی هام میندازه وقتی که توی حیاط خونه بازی می کردیم اما میدونی چیه در مقابل عقربه کوچیکه دقیقه شمارش خیلی بی روح بود صاف و ساده بود اون ثانیه شمار بی چاره هم که بین این دوتا گیر افتاده بود نمی دونست اینوری باشه یا انوری کلا سعی میکرد یه جورایی خود نمایی کند…”
آقای ک:”…می چرخاند چرخ دنده اصلی را تا بچرخاند چرخ دنده.سه چرخ دنده کوچکی که مثل سه خواهر کنار هم نشسته اند.مانند سه خواهر که بزرگتری آرام کاموا ببافد و وسطی با حوصله کمتری قصه بگوید و کوچکتره بی حوصله در جنب و جوش باشد.در سن کودکی مثل شروع آواز ماهور اینو میخوام اونو میخوام و تند تند بچرخاند و ثانیه گرد را به حرکت درآورد تا بعد از 60 بار خواهر وسطی دقیقه را به حرکت درآورد و بعد از 60بار حرکت خواهر وسطی خواهر بزرگتر آرام در حال که کاموایش را در دست دارد تکانی به خود بدهد و یک ساعت دیگر را نشان دهد…”
اگر به شما بگن ساعت روی دیوار خونتون رو توصیف کنید چه می نویسید؟

Entry Filed under: فیلم وسینما, هنر. برچسبها: کارگردان, پاییز, انجمن سینمای جوان, احمدی نژادی, خواهر, سوالات کنکور هنر, ساعت.






Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed