قصه ی زندگی ما
آگوست 22, 2008
و خودت گفتی “من همواره «Always»در زنگی تو هستم در هر راهی «All ways»
و این زندگی که به من دادی “حکایتی است که هم می تواند توسط یک «ابله» روایت شود،هم توسط یک «بودا» “«اوشو»
و این را می دانم که “بهشت به فرشتگان داده شد.اما انسان باید بهشت را خود بیافریند”«دیباک چوپرا»
و در آخر “هنگامیکه بمیریم،که بی شک نیز خواهیم مرد،در مورد هیچ چیز ،بیش از این که چگونه زندگی را ارج گذاشته ایم مورد حسابرسی قرار نخواهیم گرفت”«لئوبو سکالیا»
و این تازه شروع قصه زندگی است که “مرگ وجود ندارد،زندگی لا یزال است.وقتی در این سو مردم می گویند:«کسی مرده است.»آن سو گفته می شود:«کسی تولد یافته است.»خورشیدی که در اینجا غروب می کند در آن سو طلوع می کند.«چی پی واسوانی»
Entry Filed under: زندگی. برچسبها: قصه،زندگی،مرگ،وین دایر،اسپرم, لقاح, اوشو, اسپرم, بهشت, تخمک, حکایت, خورشید, دیباک چوپرا, غروب.






Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed